تبليغاتX
خاطرات

خاطرات

ما

                                         

باران رحمت خدا برای همه می بارد

  

این ما هستیم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:33  توسط معلم  | 

 

چگونه برای حسین بگریم که خود در میدان جنگ زمانه هر روز بی سلاح شکست میخورم!

چطور میتوانم دست های ورم کرده پدران زحمت کش ایرانم را ببینمو بعد به یاد دست های عباس گریه کنم!

مگر میشود این همه اندوه و ظلم و ستم را بر سر خود دید باز به حال حسین گریه کرد!؟

من به حال این مردمی گریه میکنم که به جای درس گرفتن از حسین به فکر شفاعت او در آخرت هستند!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 20:19  توسط معلم  | 

خدایا چرا؟!...

وقتی از همه جا و همه کس نا امید میشوی،وقتی آدمها ، دنیایت را مثل برگهای خشک پاییزی خرد میکنند و جلوی چشمانت آن را لگد مال میکنند و وقتی همه چیز ناگهان خراب میشود آن لحظه از خدا می پرسی: خدایا،تو دیگر چرا؟!!!!!!!!!!!!!

                                تو دیگر چرا با احساسات من بازی میکنی؟!..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 19:25  توسط معلم  | 

چه کسی میگوید:

که گرانی شده است؟

دوره ی ارزانی ست!

دل شکستن ارزان

دوستی ارزان ست!

دشمنیها ارزان،

چه شرافت ارزان،

آبرو قیمت یک تکه ی نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر،

قیمت عشق چه قدر ارزانست...کمتر از آب روان،

و چه تخفیف بزرگی خورده ست

"قیمت هر انسان...!"

خدایا خسته ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 19:20  توسط معلم  | 

بی راه که می روی راه جلوی پایت زنده میشود.بی گاه که میروی گاهی به یاد می آوری راهی را که رفته ای...  

اما انگار آن جاده همانی نبود که قدم هایت را به انتظار نشسته باشد. گاه و بی گاه،راه و بی راه،دغدغه های منو تو اند اما ما انگار...

کلمه ها را خرد میکنم جمله ها را پاره ومچاله، انگار کودکی ام هنوز عادت دارد به این خراب کردن ها و درست نکردنها.

یک کیف و یک جامدادی و یک دفتر ،تمام آن چیزهایی ست که باید باشند و من هر بار که آنها را میبینم چشمانم از شوق برق میزند چون به یاد می آورم که"هنوز هستم"اینجا در همین لحظه ها...در کنار باد ،باران،عشق ،لمس و احساس!

 

نمیدانم چگونه میشود لبریز میشوم از شوق نوشتن!وقتی مینویسم طعم گس بودن را لمس میکنم سر انگشتانم جمع میشوند و من چشمانم را میبندم و دوباره با آسمان و رویاهایم آشتی میکنم...مثل لحظه های آشتی کنان روزهای کودکیمان!

هنوز سیراب نشدم ،سیراب نشدم از سکوت!سکوت که میکنم کلمات می آیند ، دردِدل های مرا میشنوند و همین جا مینشینند که غم هایم را تا ابد به دوش بکشند.

لبخند میزنند که تلخی احساسم را پنهان کنند اما قلم چه شیرین این تلخی را جرعه جرعه مینوشد و دم نمیزند...

من هنوز سیراب نشدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 19:16  توسط معلم  | 

اموخته ام که

 

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید
ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب
خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 23:33  توسط معلم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 18:29  توسط معلم  | 

... هر اندازه پول من نیرومندتر باشد خصایص پول خصایص من و نیروهای من ... یعنی منء دارنده است .بنابر این ان چه من هستم و انچه را من می توانم انجام دهم به هیچ رو فردیت من تعیین نمی کند .

من زشتم اما می توانم زیباترین زن را بخرم .این به این معناست که بگویم زشت نیستم زیرا تاثیر زشتی و قدرت مشمءز کننده اش را پول من از میان بر می دارد .......من رذل و بی شرف و بی وجدان و حقه باز و ابله ام اما پول من محترم است و بنابراین دارنده اش نیز محترم است . به علاوه پول مرا از هچل حقه باز بودن نجات میدهد و بنابراین فرض گرفته می شود که من صدیق و صمیمی ام .....اما پول وفاداری را به خیانت عشق را به نفرت نفرت را به عشق فضیلت را به رذیلت و رذیلت را به فضیلت بنده را به ارباب ارباب را به بنده یاوه را به عقل و عقل را به یاوه بدل می کند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 22:14  توسط معلم  | 

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد  پیرانه بستند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 21:51  توسط معلم  | 

آفتاب می‌شود (شعر فروغ فرخ‌زاد)

نشانده‌ای مرا کنون به زورقی ز عاج‌ها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دل‌نواز من ببر به شهر شعرها و شورها/ به راه پُر ستاره می‌کشانی‌ام.....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:3  توسط معلم  |