ما
باران رحمت خدا برای همه می بارد
این ما هستیم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.!!!!!!!
باران رحمت خدا برای همه می بارد
این ما هستیم که کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم.!!!!!!!
چگونه برای حسین بگریم که خود در میدان جنگ زمانه هر روز بی سلاح شکست میخورم!
چطور میتوانم دست های ورم کرده پدران زحمت کش ایرانم را ببینمو بعد به یاد دست های عباس گریه کنم!
مگر میشود این همه اندوه و ظلم و ستم را بر سر خود دید باز به حال حسین گریه کرد!؟
من به حال این مردمی گریه میکنم که به جای درس گرفتن از حسین به فکر شفاعت او در آخرت هستند!
وقتی از همه جا و همه کس نا امید میشوی،وقتی آدمها ، دنیایت را مثل برگهای خشک پاییزی خرد میکنند و جلوی چشمانت آن را لگد مال میکنند و وقتی همه چیز ناگهان خراب میشود آن لحظه از خدا می پرسی: خدایا،تو دیگر چرا؟!!!!!!!!!!!!!
تو دیگر چرا با احساسات من بازی میکنی؟!..
که گرانی شده است؟
دوره ی ارزانی ست!
دل شکستن ارزان
دوستی ارزان ست!
دشمنیها ارزان،
چه شرافت ارزان،
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و دروغ از همه چیز ارزانتر،
قیمت عشق چه قدر ارزانست...کمتر از آب روان،
و چه تخفیف بزرگی خورده ست
"قیمت هر انسان...!"

اما انگار آن جاده همانی نبود که قدم هایت را به انتظار نشسته باشد. گاه و بی گاه،راه و بی راه،دغدغه های منو تو اند اما ما انگار...
کلمه ها را خرد میکنم جمله ها را پاره ومچاله، انگار کودکی ام هنوز عادت دارد به این خراب کردن ها و درست نکردنها.
یک کیف و یک جامدادی و یک دفتر ،تمام آن چیزهایی ست که باید باشند و من هر بار که آنها را میبینم چشمانم از شوق برق میزند چون به یاد می آورم که"هنوز هستم"اینجا در همین لحظه ها...در کنار باد ،باران،عشق ،لمس و احساس!
نمیدانم چگونه میشود لبریز میشوم از شوق نوشتن!وقتی مینویسم طعم گس بودن را لمس میکنم سر انگشتانم جمع میشوند و من چشمانم را میبندم و دوباره با آسمان و رویاهایم آشتی میکنم...مثل لحظه های آشتی کنان روزهای کودکیمان!
هنوز سیراب نشدم ،سیراب نشدم از سکوت!سکوت که میکنم کلمات می آیند ، دردِدل های مرا میشنوند و همین جا مینشینند که غم هایم را تا ابد به دوش بکشند.
لبخند میزنند که تلخی احساسم را پنهان کنند اما قلم چه شیرین این تلخی را جرعه جرعه مینوشد و دم نمیزند...
من هنوز سیراب نشدم...
من زشتم اما می توانم زیباترین زن را بخرم .این به این معناست که بگویم زشت نیستم زیرا تاثیر زشتی و قدرت مشمءز کننده اش را پول من از میان بر می دارد .......من رذل و بی شرف و بی وجدان و حقه باز و ابله ام اما پول من محترم است و بنابراین دارنده اش نیز محترم است . به علاوه پول مرا از هچل حقه باز بودن نجات میدهد و بنابراین فرض گرفته می شود که من صدیق و صمیمی ام .....اما پول وفاداری را به خیانت عشق را به نفرت نفرت را به عشق فضیلت را به رذیلت و رذیلت را به فضیلت بنده را به ارباب ارباب را به بنده یاوه را به عقل و عقل را به یاوه بدل می کند
ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرانه بستند
|
| |
| نشاندهای مرا کنون به زورقی ز عاجها، ز ابرها، بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعرها و شورها/ به راه پُر ستاره میکشانیام..... |